فرشته من زميني شد
برديا روز دوشنبه ساعت ١٢ با وزن ٣٢٠٠ و قد ٥٠ سانتيمتر و دور سر ٣٤ بوي بهشت رو به زندگي من اورد نرمي پوست مرطوبشو هرگز فراموش نميكنم وقتي اولين بار با اون چشماي درشت و براق بهم نگاه كرد ...
نویسنده :
صبا بانو
23:32
اخرين پست از مامان با نيني تو دلي
گل من دارم ميرمةبيمارستان تا چند ساعت ديگه ميبينمت سالم و خوشحال بيا بغلم منتظر ديدن روي ماهت هستم دوستت دارم پسرم
نویسنده :
صبا بانو
6:33
شب تولد...
امشب که با مامان وجی اومدیم خونه رفتیم و اخرین عکسهای بارداریو گرفتیم البته اینقدر شیر تو شیر شد که با مامان عکس نگرفتم حالا فردا صبح اونا رو هم میگرم حمام رفتم و شام خوردم چند تا عکسم با بابایی گرفتم و العان اومدم تا اخرین مطالب رو قبل از تولدت به وبلاگت اافه کنم میدونم که دلم برای با تو بودن تو این حال هرسال تنگ میشه تاریخ تولدت به یادم میاره که 9 ماه زیبا ترین مخلوق خدا رو تو دلم داشتم پسرم فرشته من شاهزاده من بردیای من با تمام وجودم دوستت دارم ببخش که بیتر از 38 هفته و 3 روز نتونستم تو دلم نگهت دارم قول میدم این 10 روز باقیموندهد رو جبران کنم فردا میبنمت نازنینم دوستت دارم
نویسنده :
صبا بانو
2:14
اخرین ویزیت
پسر قشنگم منو شما به همراه مامان وجی اخرین ویزیت رو انجام دادی من صبح یه مقدار خیس شدم و تکونهات کم شده بود وقتی رفتیم مطب قلبت هم یواش میزد چند بار چک شدیم هردو و بنا به شرایط موجود و نشتی احتمالی کیسه اب قرار شد صبح روز دو شنبه 4 خرداد ساعت 7 من برم بیمارستان راستی میدونستی تولد من به ماه شمسی 5 شعبانه و تو 6 شعبان به دنیا میای...
نویسنده :
صبا بانو
2:14
لباس بيمارستان پسري
ديروز داشتم ساك بيمارستانو برسي ميكردم فهميدم كه روپوش سايز صفر برات نخريدم البته يه٢٠ تيكه داري كه توش داشت ولي رنگش ابي رود من دوست داشتم قرمز تنت كنم اين شد كه تو فاصلهىاي كه دكتر بياد براي سونو گرافي با بابايي رفتيم و اين لباسو برات خريديم البته بگم بابات خيليييي اسرار كرد كه من جنس بهتر بردارم ولي از اونجايي كه برا بيمارستانه و خيلي زود كوچيك ميشه همينو گرفتم ...
نویسنده :
صبا بانو
5:26
دوست عزیز که پرسیدی چطوری مامان شدی..!
یه دوستی نظر خصوصی گذاشته بود و پرسیده بود چطوری مامان شدی برا نظر خصوصی نمیشه جوای ارسال کرد به ادرس وبلاگت هم رفتم هیچ پستی نبود که من نظری بزارم گفتی وبلاگمو خوندی ..! من نوشتم چطوری مامان شدم اول اینکه بگم من تمام وبلاگم در مورد روش بارداریم بوده اما در یک جمله خلاصه 40 روز بعد از ا یو ای منفی یه هویی بیبیچکم + شد زمانی که من کلا بیخیال همه چی شده بودم یعنی طبیعی باردار شدم http://saba_banoo.niniweblog.com/post228.php http://saba_banoo.niniweblog.com/post233.php http://saba_banoo.niniweblog.com/post246.php http://saba_banoo.niniweblog.com/post246.php تو این 4 تا پست تقریبا مشخصه که چی ش...
نویسنده :
صبا بانو
2:44
تیکر بردیا
اخرين سونو گرافي
نگرات شدم چند روز اختلاف بين سونو گرافي ها ايجاد شده وزنتم از اون كه فكر ميكردم كمتره اب دورت خيلي كم شده براي همين كه حركاتت به نظرم زياد مياد ...
نویسنده :
صبا بانو
22:27
منو و اميد و برديا با گنبد امام رضا
اولاي بارداريم يه شب خواب ديدم يه نفر اومد و بهم گفت بچت پسره و شب تولد حضرت عباس دنيا مياد امروز تولد حضرت عباسه صبح به اميد گفتم دلم ميخواد حرمو ببينم گفت العان موقعيت نيست بريم داخل خيلي خسته بود ولي منو دور حرم گردوند منم برا ماماني گروه عكس فرستادم و از همونجا دعاىكردم ايشالا شب ميرم حرم و از پشت پنجره فولاد زيارت ميكنم باشه كه قسمت شماىي باشه كه وبلاگم رو دنبال ميكنيد ...
نویسنده :
صبا بانو
15:54












